تبلیغات
کسب درآمد از شیر مرغ تا جون ادمی زاد - شیطان
 
از شیر مرغ تا جون ادمی زاد
درباره وبلاگ


محمد:سلام دوستان عزیز...امیدوارم که از مطالب خوشتون اومده باشه...اگه میخواهید به جمع دوستان من بپیوندید یه نظر بدبد..منتظر مطالب بعدی
باشید...
جایی برای بهتر شدن...

جوک های خود را به شماره 09337789880ارسال کنید تا ما در بخش جوک ارسال کنیم

مدیر وبلاگ : محمد رضا امینی
نظرسنجی
ساز مورد علاقه شما








دوشنبه 26 تیر 1391 :: نویسنده : محمد رضا امینی

دیروز شیطان را دیدم ، در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود ، فریب می فروخت. مردم دورش جمع شده بودند. هیاهو می کردند و هول می زدند و بیشتر می خواستند. توی بساطش همه چیز بود غرور ، حرص ، دروغ ، جاه طلبی ... . هرکس چیزی میخرید و در ازایش چیزی می داد. بعضی ها تکه ای از قلبشان را و بعضی پاره ای از روحشان را. بعضی ایمانشان را می دادند و بعضی آزادگی را.

شیطان می خندید و دهانش بوی گند جهنم می داد. حالم را به هم می زد. دلم می خواست همه ی نفرتم را توی صورتش تف کنم. انگار ذهنم را خواند . موذیانه خندید و گفت: من با کسی کاری ندارم و آرام نجوا می کنم . نه قیل و قال میکنم نه کسی را مجبور می کنم که چیزی از من بخرد.

می بینی ! آدم ها خودشان دور من جمع می شوند. آن وقت سرش را نزدیک آورد و گفت : البته تو با آن ها فرق می کنی . تو زیرکی و مومن . زیرکی و مومنی آدم را نجات می دهد.این ها ساده اند و گرسنه و به جای هر چیزی فریب می خورند.

از شیطان بدم می آمد . اما حرف هایش شیرین بود . گذاشتم حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت. ساعت ها کنار بساطش نشستم. تا اینکه چشمم به جعبه ی عبادت افتاد که لا به لای چیزهای دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و در جیبم گذاشتم و با خود گفتم بگذار یک بار هم که شده کسی چیزی از شیطان بدزد. بگذار یک بار هم او فریب بخورد.

به خانه آمدم و در کوچک جعبه را باز کردم. توی آن اما از غرور چیزی نبود. جعبه از دستم افتاد و غرور توی اتاق پخش شد فریب خورده بودم ، فریب.دستم را روی قلبم گذاشتم ، قلبم نبود. فهمیدم که آن را کنار بساط جا گذاشته ام . تمام راه را دویدم ، تمام راه لعنتش کردم ، تمام راه خدا خدا کردم . می خواستم یقه ی نامردش را بگیرم عبادت دروغیش را به سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم اما شیطان نبود . او رفت. داشتم های های گریه می کردم. اشک هایم که تمام شد بلند شدم تا بی دلیم را با خود ببرم . صدایی شنیدم صدای قلبم را و همان جا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم به شکرانه ی قلبی که پیدا شده بود



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 6 مرداد 1396 11:38 ب.ظ
I used to be able to find good info from your blog
articles.
جمعه 6 مرداد 1396 08:45 ب.ظ
WOW just what I was searching for. Came here by searching for How does Achilles tendonitis
occur?
یکشنبه 31 اردیبهشت 1396 05:24 ب.ظ
I know this if off topic but I'm looking into starting my
own blog and was curious what all is needed to get setup?

I'm assuming having a blog like yours would cost
a pretty penny? I'm not very web smart so I'm not 100% certain. Any tips or advice would be
greatly appreciated. Thank you
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1396 09:41 ب.ظ
What's up, of course this post is really pleasant and I have learned lot of things from it about blogging.

thanks.
پنجشنبه 31 فروردین 1396 01:09 ق.ظ
When some one searches for his required thing, therefore he/she wishes to be
available that in detail, so that thing is maintained over here.
چهارشنبه 23 فروردین 1396 05:01 ب.ظ
Hi there friends, how is the whole thing, and what you
desire to say about this article, in my view its genuinely remarkable
in support of me.
یکشنبه 20 فروردین 1396 06:57 ق.ظ
Asking questions are really good thing if you are not understanding anything
completely, however this post presents pleasant understanding yet.
یکشنبه 13 فروردین 1396 07:14 ق.ظ
Greetings! Very useful advice in this particular article!
It's the little changes which will make the greatest
changes. Thanks a lot for sharing!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
1
 
 
 

پیج رنک گوگل

پیج رنک سایت شما

پیج رنک