تبلیغات
کسب درآمد از شیر مرغ تا جون ادمی زاد - کابوس برمودا
 
از شیر مرغ تا جون ادمی زاد
درباره وبلاگ


محمد:سلام دوستان عزیز...امیدوارم که از مطالب خوشتون اومده باشه...اگه میخواهید به جمع دوستان من بپیوندید یه نظر بدبد..منتظر مطالب بعدی
باشید...
جایی برای بهتر شدن...

جوک های خود را به شماره 09337789880ارسال کنید تا ما در بخش جوک ارسال کنیم

مدیر وبلاگ : محمد رضا امینی
نظرسنجی
ساز مورد علاقه شما








پنجشنبه 14 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : محمد رضا امینی

تابستان سال 1999 قاره اروپا كشور آلمان تور مسافربری كشتی ها

ستن برنامه ی سفری عجیب چیند

و آنهم سفر مرگباری به جزیره مرموز برمودا بودش!. . .

روز اول:آغاز سفر

تابستان سال 1999 قاره اروپا كشور آلمان تور مسافربری كشتی ها

ستن برنامه ی سفری عجیب چیند

و آنهم سفر مرگباری به جزیره مرموز برمودا بودش!

در ته فرم ثبت نام اینگونه درج شده بود كه:

صدتا كشتی و هواپیما گم شده و هر كی به جزیره رفته برنگشته

تضمینی برای برگشت شما وجود ندارد پس

اگر تصمیم سفر دارید قید زندگی هم بزنید

كنجكاوی ام صدبرابر شد با فشار قلم محكم اسمم رو وارد

لیست مسافران در این كشتی كردم...

این جزیره واقع در جنوب قاره آمریكا و در اقیانوس اطلس هستش.

تاریخ حركت 7 سپتامبر بود و همه دوربین و وسایل تهیه كرده بودند

دم كشتی شلوغ و كلی خبرنگار مشغول عكسبرداری بودند

عده ای هم معترض فریاد میزدند: دیوانه ها مگر از جانتون سیر شدید!

منم مثل بقیه در صف كشتی ایستاده بودم

داخل صف هركس چیزی میگفت و افراد جالبی آمده بودند

دو زوج جوان ماجراجو كه خود را عاشقان هیجان معرفی میكردند بعنوان ماه عسل

راهی این سفر خطرناك میشدند! از طرفی یك پیرمرد ماجراجو كه

با افتخار و دوربین كوچكی در دست میگفت: من تغریبا كل دنیا رو گشتم

و تنها جایی كه سفر نكردم جزیره برمودا بوده حالا میخوام ركورد رو بشکنم

و یك پسر دیگر كه رنگ از صورتش پریده

بود.برام عجیب بود كه این فرد كه اینقدر ترسو هست برای چی اینجاست؟

و عده ای دیگر كه زیاد خاص بنظر نمی آمدند...

خلاصه ساعاتی بعد راهنماها درهای كشتی را باز كردند و مسافران

هركدام بعد از گفتن حرفی و دعا برای سلامتیشان وارد شدند

عده ای از عرشه برای مردم دست تكان میدادند.

و فلاش دوربین خبرنگاران رقصان همچو ساعقه بر چشمان چیره میشد

وقتی كه كشتی حركت كرد صدایی بی روح دیالوگی كلیدی را در ذهنم القا كرد

اكنون بازی شروع شده.

طرفای غروب بود و تا به خودمان آمدیم آسمان كاملا سیاه اما مهتابی شده بود

از آنجا حدود ۴ روز تا آنجا راه بود و شب اول در حال گذر

اهالی كشتی جشن كوچكی گرفته بودند و چراغان كشتی فضا رو نورافكنی كرده بود

و صدای آب در فضا شناور بود و میزها مملو از شام و نوشیدنی.

هر كس سر میزی نشته بود و گرم صحبت دو زوج جوان كه رافائل و مارین

نام داشتند عاشقونه در دهان یكدیگر غذا میگذاشتند و گرم صحبت

پیرمرد جهانگرد كه آدم جالبی بود و مدام خاطره میگفت

سر میزی با چند نفر نشته بود و داشت بلند بلند خاطره تعریف میكرد

و چیزهایی از دیوار چین و ... میگفت

از آن میز هم گذشتم نسیم خنكی از دریا می آمد و حس خوبی بهم دست میداد

اكثر میزها پر بود و تنها میز خالی میزی بود كه همان پسر رنگ پریده

كه هنگام سوار شدن ترس تو صورتش موج میزد تنها نشسته و با چهره ای

ناراحت مشغول فكر كردن بود شاید تنها كسی كه خوشحال و هیجان زده نبود

همان پسر بود خیلی مشتاق شدم كه ببینم چه خبره و جریان چیه؟

بسمت میز رفتم و روی یك صندلی نشستم:

سلام اسم ادناست اسم شما چیه؟

پسر در حالی كه چشماش بغضی آلود بود سرشو بالا كرد و گفت: روبرت

دستمو بسمتش دراز كردم و گفتم: خوشبختم و دستی دادیم

سپس پرسیدم: چرا اینقدر غمگینی؟

از غروب تو بحرتم داستانت چیه؟

روبرت آهی كشید و شروع به دردودل كرد:

داستانش مفصله من زیاد راجب این جزیره نمیدونم

فقط یه چیزهایی شنیدم با چندنفر شرط بستیم كه

اگه سالم برگردم كلی پول میگیرم و اگه كارم تموم شه...

پرسیدم: خب برای چی ناراحتی حالا

از این میترسی كه بمیری؟

روبرت لبشو گاز گرفت و گفت: فقط این نیست مهم پدرمه

اون خیلی مریضه اصلا برای همین شرط بستم

كه شرطو ببرمو و خرج كلون بیمارستانشو دربیارم!

تازه دوزاریم افتاد كه قضیه چیه

خیلی ازش خوشم اومد.بهش گفتم: موفق میشی رفیق

منم هر كمكی از دستم بر بیاد برات انجام میدم

خلاصه بعد از خوردن شام شروع به قدم زدن رو عرشه كردیم

مشغول گفتگو بودیم كه صدای جیغ یك دختر مارو بخود آورد

هردو سرمونو برگردوندیم دختری شیكپوش و زیبارو

در حال فرار بسمتمون اومد از نگاه روبرت فهمیدم مجذوب دخترك شده

دختر شتابزده شروع به حرف زدن كرد: توروخدا كمكم كنید اون عوضیا مزاحمم شدن

پشت سرش یك پسر هیكل گنده با سه چهار نفر دوروریاش نمایان شد

پسر با صدای كلفتش در حالی كه دست به كمرش زده بود گفت:

ببین دختره اومده باسه خودش سپر درست كرده

منم كه عاشق جنگم ! خوب ژیگولوها اهل مبارزه هستین

یا دنبال دردسر نیستین و خودتون تحویلش میدین؟

دخترك دست روبرتو گرفته بود روبرت از خجالت سرخ و احساساتی شده بود

فریاد زد: دست از سرش بردارین وگرنه با من طرفین

یك پسر قد كوتاه كه كنار گندشون بود گفت:

رونی حسابشو برس!

سپس بشكل حلقه ای جمع شدند و رونی در حالی كه آستیناشو بالا میزد

به وسط حلقه آمد روبرتم در حالی كه از عصبانیت مشتشو گره میكرد

به وسط رفت منم نمیدونستم چی بگم و ترجیح دادم فقط نگاه كنم

روبرت حمله ای كرد و مشتی به سمت رونی پرت كرد

رونی جاخالی داد وبا زانو لگدی به شكم روبرت زد

و بعد دو سه تا مشت پی در پی به صورت روبرت كوبید

كه دندون روبرت شكست و دهانش پر خون شد

چند قطره هم روی لباسش ریخت و شروع به درخشش سرخ در میان

لباس سفید رنگ روبرت كرد

روبرت بار دیگر از جایش پاشد و بسمت رونی حمله كرد و اینبار بزمین انداختش

اولین مشتو به صورت رونی كوبید و هنوز

به دومی نرسیده بود كه یكی از دارو دسته رونی

از پشت با میله به سر روبرت كوبید و سرش هم شكست خون صورتشو پركرد

رونی ناجوانمردانه از جاش پاشد و شروع به لگد زدن پیاپی به شكم

روبرت كرد دیگه طاقت نیاوردم و بسمت رونی حمله كردم

رونی تا آمد متوجه من بشه و سرشو برگردونه

 یك مشت محكم با تمام قدرتم نثار صورتش كردم

و صدای شكستن دماغش در فضا پیچید و خون صورتشو پركرد

تمام دارودستش ریختن سرم و یه كتك حسابی زدنم لحظه ای نگذشت كه از سرو صدا

مسئولین كشتی سوت زنان ریختن و یكی شان تیر هوایی دركرد و همه آرام شدند

مسئول گفت اگه یه بار دیگه شر بپا كنید همتونو تو اولین

جزیره و بندر بین راه پرت میكنیم پایین

رونی درحالی كه دماغ خونینشو در دست گرفته بود نگاهی كرد

كه معنیش منتظر تلافی باش بود

و دارودستش دنبالش به كابین خود رفتن

منم بسمت روبرت كه غرق خون بود رفتم دخترك كه لیندی نام داشت

با مهربانی رفت دستمالی آورد و خونهای صورت روبرتو پاك كرد و كلی از ما

تشكر كرد سپس خداحافظی كرد و بسمت كابینش رفت

لیندی با مادربزرگ پیرش آمده بود و قصدش سفر به بندر لوریك كه در بین راه

و نرسیده به جزیره برمودا بود بودش و قرار بود كه آنجا پیاده شن

و ربطی به سفر ما نداشت

كابین من و روبرت كنار هم بود هوا خیلی سرد شده بود و صدای غرش دریا

حسابی فضا رو در برگرفته بود ...

حرف دل روبرتو خوندم و ازش پرسیدم: اون دخترو دوست داری درسته

روبرت به نشانه تایید چشماشو روی هم گذاشت

منم چراغنو خاموش كردم و به اولین شب سفر پایان دادم.

 

روز دوم: عشق روبرت و لیندی

چشمانم رو باز كردم نور همه جارو گرفته بود

این روشنایی تیزری از هوای آفتابی بیرون كابین است

از جام با كسلی بلند شدم و دیدم كه روبرت تو تختش نیست!

نگران شدم از اینكه نكنه رونی و داروستش اومدن سراغش

بعد با خودم گفتم خوب اگر اینطور بود كه باید منم بیدار میشدم

در همین افكار قوطه ور بودم كه از در كابین بیرون زدم

درست روبری در بروی عرشه روبرت و لیندی عاشقانه مشغول گپ گرمی بودند

لبخندی به لبام بسته شد و خندان بسمت دیگر عرشه رفتم

 و نخواستم مزاحمشان بشم .منظره عظیمی بود تا چشم كار میكرد

دریا و آب بود و بس حدود یك ساعتی از صحبتهای روبرت ولیندی میگذشت كه

یكدفع با فریاد از سر شوق روبرت به خودم اومدم

روبرت بقدری خوشحال بود كه میخواست پرواز كنه

پرید به بغلم و منم اورا به آغوش كشیدم

بهش گفتم: چی شده چرا اینقدر خوشحالی؟

روبرت در حالی كه بغض تو چشماش بود گفت:

ادی حل شد ازش خواستگاری كردم قرار شده وقتی این سفر تموم بشه

ازدواج كنیم اونوقت شرط هم میبرم و پدرم هم حالش خوب میشه

خیلی از شنیدنش خوشحال شدم و ازش پرسیدم:

یعنی تا آخر سفر با ما میان؟

روبرت مكثی كرد و گفت: لیندی میخواست بیاد

اما من راضیش كردم كه اونم مثل مادربزرگش

بین راه پیاده شه میترسم اتفاقی براش بیفته

منم سرمو به عنوان تاكید تكان دادم گفتم خوب كاری كردی.

روبرت ادامه داد: آنها امروز غروب كه به بندر لارك برسیم پیاده میشوند

خونه شون هم همانجاست منم بعد از برنده شدن بر میگردم به بندر.

توی دلم گفتم: كاش تو هم همراه آنها پیاده میشدی و خطر نمیكردی

اما اونوقت هزینه بیمارستان چی؟

خلاصه تا عصر آن روز روبرت و لیندی یكسره در حال گفتگو بودند

و عجیب اینكه اثری از رونی و داروستش نبود

منم كه حوصلم سر رفته بود بسمت پدرو رفتم

پدرو یك میانسال و محقق بود كه برای پروژه و تحقیق به آنجا آمده بود

ضمن معرفی و آشنایی از پدرو خواستم اطلاعاتی راجب جزیره بهم بده

ازش پرسیدم: یعنی واقعا هر كی رفته برمودا نا پدید شده و دیگه برنگشته؟

پدرو سری تكان داد و گفت: متاسفانه بله البته مشكل اصلی مثلث برموداست

یكی از گزارشانی كه از آخرین لحظه قبل ناپدیدی شدن یكسری

 محقق داده شده اینه كه نقطه تاریكی در آسمان بوجود آمده

و نوری متحرك از زمین به آن قسمت میتابیده

و همان لحظه تمام دستگاها و قطب نماها از كار می افته!

یك مورد عجیبتر از یه كشتی باری ژاپنی گفته شد كه: خطری مثل خنجر با سرعت

داره به سمتمون میاد ما نمیتونیم فرار كنیم.........بعد صدا قطع میشه و آنها

برای همیشه ناپدید میشوند! بحرحال معلوم نشد خنجر چی بوده

اینها حرفش راحته اما واقعا وحشتناكه

بعد از شنیدن این حرفا از پدرو موی تمام بدنم سیخ شده بود

و فكر اینكه 6 روز دیگه من هم آنجام و خدا میدونه چی میشه

بدنمو مور مور میكرد و از هیجان قلبم ترنس میزد!

غروب رسید آفتاب سرخ و زرد گون در بین آبهای دریا غرق شد

و تاریكی بار دیگر بر شیفت خود حاضر شد

تنها بندر سر راه بندر لارك رسیدیم

و لیندا و روبرت جدا باید میشدن

روبرت لیندا و در آغوش كشید و بوسه ای به پیشیونیش زد

و گفت: قول میدم برگردم مواظب خودت باش

و طی خداحافظی هر دو گریه میكردند

خلاصه لیندی و مادربزرگش از كشتی پیاده شدند و همینطور تمام اهالی كشتی

و تنها باز مانده ها من و روبرت و پدرو و آلبرت پیرمرد جهانگرد

به اضافه ی مارین و رافائل دو زوج جوان

و البته رونی و دارودستش كه بالاخره پدیدار شدند بودیم

جالب بود یكسری ها همسفر بودند و یكسری

 فكر كردند میتونن بیان اما ترسیدن و پیاده شدن

در بلندگو صدای ناخدا بود كه میگفت: برای آخرین بار تصمیم خود را بگیرید

دیگه جایی توقف نمیكنیم و یكراست به سمت برمودا میریم

اگه نمیخواید پیاده شین تا دیر نشده لحظاتی دیگر كشتی حركت كرد و آرام آرام از

بندر دور شدیم روبرت همچنان گریون بود هراسان گفت: لیندی تو بندر نیست؟!!؟؟؟

بهش گفتم حتما اشتباه میكنی یا اینكه بین مردم ندیدیش؟

در همین حرفا بودیم كه لیندی در حالی كه هق هق میكرد به بغل روبرت پرید

: روبرت من نتونستم تركت كنم اگه قراره بمیریم هم باید بهم بمیریم

روبرت از طرفی خوشحال و از طرفی نگران

 لیندی بود و نمیخواست جونش به خطر بیفته

سعی كرد راضیش كنه برگرده اما نه لیندی حاضر بود برگرده و

نه اگه میخواست دیگه شدنی بود!

راستش به عشق لیندی نسبت به رابرت حسودیم شد .

همیشه دوست داشتم كسی مرا اینطور دوست داشته باشد اما حیف........

خلاصه شب هنگام شد روبرت و لیندی از هم جدا نمیشدن

و مثل دوقلوها به هم چسبیده بودن

منم تو این مدت كنار پدرو و آلبرت از خاطرات و تحقیق هاشون بهره میبردم

پدرو در رابطه با عجایب گفت: در این مورد شباهتی به برمودا نقطه دیگری هست

كه اونم دقیقا همینطوره و آنجا دریای شیطان در ژاپن هست

آلبرت در حالی كه داشت شیشه عینكه گردشو پاك میكرد

گفت: راست میگی من نمیدونستم بعد اینجا باید یه سرم اونجا برم

پدرو لبخندی زد و گفت: البته اگه بتونیم از اینجا جان سالم بدر ببریم!

رونی و دوستاش هم یه میزو گرفته بودند و مدام مشروب میخوردند

رافائل و مارین هم سر میز رابرت و لیندی رفته بودند و مشغول صحبت بودند

منم كه دیگه خسته شده بودم و خوابم میامد

 به كابینم رفتم و تا دراز كشیدم خوابم برد.

 

روز سوم: كابوس برمودا

 

داخل كشتی بودم روی عرشه میدویدم

نمیدونستم چی شده آسمان سیاه شده بود

و دریا طغیان كرده بود گردابی سیاه و عمیق در دریا بود

كه كشتی رو بسمت خودش میكشید

صدای جیغ های كركننده ای در سرم بود

داخل گودال سیاه افتادم و با صدای فریادی از خواب پریدم

روبرت بالای سرم بود و لیندی كنارش: چی شدی ادی؟

كابوس دیدی؟

صورتمم از عرق خیس بود دستی كشیدم گفتم: اوه آره

وحشتناك بود ...

تا چشم روی هم گذاشتیم ظهر رسید ناهاری سبك خوردیم

میدانستیم كه فردا روز نهایی است و دلهره و وحشت هر روز

بیشتر در وجودمان موج میزد

غروب رسید و هر كس مشغول یك كاری بود

تا اینكه صدای سرو صدایی از داخل كابین گوش همه را تیز كرد

صدا از جانب مارین و رافائل همان دو زوج عجیب بود

مارین فریاد میزد: كثافت..! دروغگو...!

رافائل هم پشت سرش میگفت: ترسو...! تو كه جرات نداشتی غلط كردی

قبول كردی

مارین برگشت و یك چك آبدار تو گوش رافائل زد

و در حالی كه گریه میكرد.جیغ میزد: من میخوام برگردم

آره من ترسیدم.فكر كردم میتونم باهاش روبرو شم

ولی نمیتونم میگم برگرد!

مامور كشتی آمد و گفت: ما كه دیروز تو بند لارك گفتیم

هركی میترسه پیاده شه پس چرا نشدی؟؟؟

رافائل گفت: بله دیگه خانوم فكر كرده مردم مسخره اش هستن

مارین بار دیگر جیغ كشید: تو حرف نزن!

مامور كشتی گفت: دیگه برای این حرفا خیلی دیر شده

هر كی میخواد بگرده باید از اینجا تا نزدیكترین بندر كه لارك باشه

شنا كنه از آنطرف رونی و چند نفر دیگه خندان گفتند: میخواد بیاد رو كول ما

ما شنا كنون میبریمش بندر!

قبل از اینكه رافائل چیزی بگه مامور كشتی نگاهی تهدید آمیز كرد و رونی و افرادش ساكت شدند

خلاصه ساعاتی بعد دوباره باهم آشتی كردند و غذا تو دهن هم میگذاشتند

عجب درست گفتند كه زن و شوهر دعوا كنند ابلهان باوركنند

آنروز هم گذشت و شب همه غرق خواب.

روز چهارم: سرنوشت نهایی

صبح آنروز شاید بخاطر اضطراب زیاد خیلی زود بیدار شدم

روبرت و لیندی در آغوش هم خواب بودند

بی صدا از در بیرون زدم و بروی عرشه رفتم

هوا آفتابی و عالی بود و نوید یك روز خوب رو میداد

نسیم خنكی هم می آمد تك و توك ابرهایی بوم آسمان را پر كرده بودند

تنها بروی صندلی نشستم و نظاره گر مناظر شدم

و غرق در افكار خود بودم كه صدایی مرا بخود آورد

و آن صدای پدرو بود: چیزی تا برملاشدن راز برمودا نمونده!

سرمو برگردوندم چهره پدرو كمی عصبی به نظر می آمد

بار دیگر سر بسوی آب برگردوندم و گفتم: درسته

پدرو یك لیوان چای داغ بهم داد و كنارم نشست

كمی گپ زدیم و گذر دقایق رو تماشا كردیم

تا اینكه روبرت و لیندی هم بیدار شدند و به جمع ما پیوستند

آفتاب هر لحظه گرمتر میشد تا اینكه به اوج خود ظهر رسید

چیزی تا مثلث برمودا نمانده بود شاید نیم ساعت دیگر

صدای تپش قلبها بگوش میرسید

لیندی به داخل كابین برگشت و من دررابطه با پدر روبرت باهاش صحبت كردم

مشغول گپ بودیم كه صدای جیغ لیندی از كابین بحثمونو قطع كرد

روبرت دوان دوان به داخل كابین رفت

منم پشت سرش دویدم

رونی و دوستاش تو كابین بودن و بزور لیندی رو بغل كرده و میخواست

بهش تجاوز كنه روبرت بروی رونی پرید و بزن بزن شروع شد دارو

دستش نامردی ریختن سر روبرت

منم مشغول دعوا شدم و در حین زدن نامردی رونی

مشتی به صورتم كوبید لیندی در آن لحظه

چراغ خواب فلزی و سنگینو برداشت و محكم از پشت تو سر رونی كوبید

صورت رونی غرق خون شد مامورین كشتی رسیدند و حسابی شلوغ شده بود

در پی سوا كردن مارو به سمت عرشه بردن كه یك لحظه رونی غرق خون

از بین جمعیت بسمت من دیوید و با ضربه سری بصورتم

كه باعث شد دماغم بشكنه

عقب عقب رفتم و از عرشه به داخل دریا پرت شدم سرم گیج

میرفت و تا بخودم آمدم

زیر آب بودم سرمو از آب بیرون آوردم و نگاه

به كشتی كردم كه هر لحظه دورتر میشد

و از دور مامورینو دیدم كه مشغول زدن و بستن رونی بودن

روبرت نگران از روی عرشه اسممو صدا میكرد چند

دقیقه گذشت و كشتی دور شده بود كه

یكدفعه انگار دنیا منفجر شد كشتی به داخل محدوده

مثلث رسیده بود و من از دور نظاره گر این قضایا بودم

یكدفعه آسمان سیاه شد و انگار وسط اقیانوس سوراخ شده بود

 حفره ای بینهات عظیم بوجود آمد!

و كشتی مثل فرفره دورش میچرخید بزرگترین گردابی بود كه تا حالا دیده شده

انگار شب شده بود داخل آسمان نورهای عجیبی و

 صداهای گوشخراشی بگوش میرسید

از ترس تمام تنم میلرزید نورهایی مثل رقص نور در

فضا رقصان شده بود انگار دنیا به آخر رسیده بود

موجهای دریا بزرگ شده بود و همه چیز حراس انگیز تا

 بخودم آمدم دیدم كشتی ناپدید و انگار بطور سریعی

زیر آب رفته انگار اقیانوس آنرا بلعیده هوا كمی بهتر شده بود

چشمامو بستم و جیغ زنان با آخرین توانم بقصد دوری بیشتر از مثلث شنا كردم

خسته میشدم خدا میداند اگر شنا بلد نبودم چه بلایی سرم می آمد

یك شب وحشتناك و تاریكو شنا كردم گاهی احساس میكردم گم شدم

ولی تمام سعی ام رو كردم در یك مسیر شنا كنم

شب به صبح رسید و صبح به ظهری آفتابی

همه جا آب بود و بس یكم منم ناامید و خسته منتظر مرگ بودم

تا اینكه از دور چیزی به جشمم زد گویا آن جزیره لارك بود

با سختی خودمو به آنجا رسوندم زبانم بند آمده بود

یك لنج و چند ملوان آنجا بودند با سختی قضیه رو بیان كردم براشون

اونا در حین تعجب از این قضیه منو

 به شهرم برگردوندند چند روز بعد به شهر رسیدیم

حالم بهتر شده بود همه جویای قضیه بودند خبرنگارها و پلیسها و...

خلاصه یاد روبرت كه می افتادم اشكم در میامد

در همین افكار فكر در ذهنم جرقه زد

و آن نجات جان پدر روبرت بود طبق صحبتهای آخرین

 روزمون فهمیدم تو كدوم بیمارستانه

و اینكه پاتوق آن دوستاش كجان برای همین پیش

 دوستاش رفتم آنها رو مجبور كردم پول

شرطبندی رو بدن و بعد از گرفتنش با سختی به بیمارستان رفتم

اما متاسفانه پدر روبرت درگذشته بود آنجا بود كه

 فهمیدم سرنوشتو نمیشه عوض كرد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 31 مرداد 1396 09:00 ق.ظ
This info is priceless. How can I find out more?
شنبه 21 مرداد 1396 02:23 ق.ظ
Hey! This is my 1st comment here so I just wanted to give a quick shout out and
say I really enjoy reading your posts. Can you suggest any other blogs/websites/forums that deal with the same subjects?

Thanks for your time!
چهارشنبه 28 تیر 1396 11:36 ب.ظ
Howdy, i read your blog occasionally and i own a similar one and i was just wondering if you get a lot of spam comments?
If so how do you protect against it, any plugin or anything you can recommend?
I get so much lately it's driving me mad so any help is very much appreciated.
جمعه 1 اردیبهشت 1396 12:51 ق.ظ
Interesting blog! Is your theme custom made or did you download it from somewhere?
A theme like yours with a few simple tweeks would really make
my blog stand out. Please let me know where you got your
theme. Thank you
چهارشنبه 30 فروردین 1396 07:12 ب.ظ
Helpful information. Lucky me I discovered your web site accidentally, and I am surprised why this twist of fate
did not took place earlier! I bookmarked it.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
1
 
 
 

پیج رنک گوگل

پیج رنک سایت شما

پیج رنک