تبلیغات
کسب درآمد از شیر مرغ تا جون ادمی زاد - یک داستان واقعی (قسمت3 آخر)
 
از شیر مرغ تا جون ادمی زاد
درباره وبلاگ


محمد:سلام دوستان عزیز...امیدوارم که از مطالب خوشتون اومده باشه...اگه میخواهید به جمع دوستان من بپیوندید یه نظر بدبد..منتظر مطالب بعدی
باشید...
جایی برای بهتر شدن...

جوک های خود را به شماره 09337789880ارسال کنید تا ما در بخش جوک ارسال کنیم

مدیر وبلاگ : محمد رضا امینی
نظرسنجی
ساز مورد علاقه شما








پنجشنبه 14 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : محمد رضا امینی
... نیمه شب از خواب پریدم از درو دیوار صدا می اومد  صداهای مرموز ترسناکی  با ترس لرز خودم رو به اتاق  سیامک رساندم  انگار حال خوبی نداشت و مشغول دعوا با چند نفر بود. صداس خش دار بود صداهای دیگری هم می اومد  هر چی خواستم در و باز کنم نشد .سیامک عادت نداشت در و قفل کنه اما  هر چی زور میزدم باز نمی شد انگار کسی پشت در رو گرفته بود  یهو یادم افتاد  که اگه بسم ا... بگم و سورهای بخونم  از شر ارواح شیطان نجات پیدا می کنم  سوره رو خوندم  ویهو در رو به طرف تو حول دادم این بار به راحتی باز شد چراغ روشن کردم سیامک دیدم که رو زمین افتاده بود و به زور نفس میکشید انگار کسی روش افتاده بود و زور می زد خودش رو آزاد کنه  جیغ زدم سیامک ... سیامک...! یهویی چراغ های خونه خاموش شد و یکی از لامپ ها با صدای زیاد ترکید دندونام قفل شده بود  زانوهام می لرزید  به زور به سمت تلفن رفتم گوشی رو برداشتم اما قطع بود خدای من یه کاری باید می کردم . از خانه به سمت بیرون دویدم . ساعت ۳ نیمه شب بود دوان دوان خودم رو به سمت سر خیابون رسوندم تا اولین خونه ۱۰۰ متر راه بود جرات نداشتم پشتم رو نگاه کنم انگار ارواخ دنبالم بودند صدای صوت قهقهه میومد البته قبول دارم دچار توهم هم شده بودم  اما هرچی بود من به خوبی اینارو میدیدم  نزدیک بود ار ترس خودم رو خراب کنم با ترس در خانه خانوم کتی رو زدم  چند لحظه بعد در باز شد ملتمسانه از اون شهرش خواستم کمکم کنن گفتم موضوع چیه  اما آنها به جای کمک به من خندیدند به اونها گفتم مگه ارواح را در اطراف من نمیبینید با خنده گفتند چرااااا می خوان باهات عکس بگیرند نا امید به سمت همسایه بعدی رفتم  اما اونهام من رو از خودشان  روندند و از اینکه نیمه شب بیدارشان کردم عصبانی شدند نمیدونستم چی کار کنم به سمت خونه دویدم  چراغها روشن شده بود دیدم سیامک پشت میز نشسته موهاش آشفته بود با خوشحالی گفتم حالت خوب شد؟ با یه نگاه  نا آشنا منو میدید گفتم چرا اینطوری نگام می کنی؟ جوابم رو نداد نگهش آزارم میداد انگار سیامک نبود. خدای من اون سیامک نبود بدونه اینکه فرصت کنم کفش بپوشم به سمت بیرون دویدم  سیامک هم پشت من میدوید به  ماشین هایی که تک توک مرفتند اشاره می کردم اما کسی وای نستاد سیامک به من نزدیک شد گلویم رو با دست فشار میداد ... مرگ رو جلوی چشمام میدیدم  دستاش یخ یخ بود داد زدم خدایاااااااا کمکم کن! فریادی که به زور از  گلوم خارج شد  ناگهان دستاش شل شد و روی زمین افتاد!

دو هفته بعد من در تهران بودم سیامک خیلی تلاش کرد تا از اون جدا نشم و می گفت : باور کن دست خودم نبود انگار شیطان در من حلول کرده بود مسخ شده بودم اما همه چی برای من تموم شده بود.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 28 شهریور 1396 04:23 ق.ظ
What's up everybody, here every one is sharing such experience, therefore it's nice to read this webpage, and I used to
pay a quick visit this blog all the time.
شنبه 18 شهریور 1396 03:24 ب.ظ
Thanks for the auspicious writeup. It if truth be told was once a entertainment account it.

Look complex to more delivered agreeable from you! By the way, how can we keep in touch?
شنبه 21 مرداد 1396 02:23 ق.ظ
I love your blog.. very nice colors & theme. Did you create this
website yourself or did you hire someone to do it for you?
Plz answer back as I'm looking to design my own blog
and would like to find out where u got this from.
kudos
جمعه 6 مرداد 1396 05:35 ب.ظ
It's awesome for me to have a web site, which is helpful for my knowledge.
thanks admin
پنجشنبه 29 تیر 1396 01:27 ق.ظ
My spouse and I stumbled over here from a different web address and thought I
might check things out. I like what I see
so now i am following you. Look forward to checking
out your web page for a second time.
چهارشنبه 21 تیر 1396 12:11 ب.ظ
Loving the info on this web site, you have done great job on the blog posts.
یکشنبه 18 تیر 1396 03:02 ب.ظ
Thanks for every other magnificent post. The place else could anybody get that type of information in such an ideal means of writing?
I have a presentation next week, and I am on the search for
such information.
شنبه 17 تیر 1396 03:39 ق.ظ
First off I would like to say excellent blog! I had a quick question in which I'd like to ask if you do not mind.

I was curious to find out how you center yourself and clear your thoughts
prior to writing. I have had a hard time clearing my thoughts
in getting my ideas out. I do take pleasure in writing however it just seems like the first 10 to 15 minutes tend to be wasted simply just trying to figure out how to begin. Any
suggestions or tips? Thank you!
سه شنبه 2 خرداد 1396 09:02 ب.ظ
Howdy! I could have sworn I've been to this website before but after browsing through some of the post I realized it's
new to me. Anyways, I'm definitely delighted I found it and I'll be bookmarking and checking back frequently!
سه شنبه 2 خرداد 1396 09:26 ق.ظ
What a data of un-ambiguity and preserveness of precious experience about unpredicted feelings.
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1396 05:29 ب.ظ
Hello, Neat post. There is a problem together with your site in web explorer, would check this?
IE nonetheless is the marketplace chief and a large element of folks will pass over your magnificent writing because of this problem.
جمعه 25 فروردین 1396 06:24 ب.ظ
Heya i am for the primary time here. I came across this board and I in finding It truly helpful & it helped me out a lot.
I'm hoping to present one thing again and help others like you aided me.
جمعه 25 فروردین 1396 03:24 ق.ظ
Quality articles is the key to attract the people to pay a visit the website,
that's what this web page is providing.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
1
 
 
 

پیج رنک گوگل

پیج رنک سایت شما

پیج رنک