تبلیغات
کسب درآمد از شیر مرغ تا جون ادمی زاد - مجموعه سه گانه شیطان صفتها
 
از شیر مرغ تا جون ادمی زاد
درباره وبلاگ


محمد:سلام دوستان عزیز...امیدوارم که از مطالب خوشتون اومده باشه...اگه میخواهید به جمع دوستان من بپیوندید یه نظر بدبد..منتظر مطالب بعدی
باشید...
جایی برای بهتر شدن...

جوک های خود را به شماره 09337789880ارسال کنید تا ما در بخش جوک ارسال کنیم

مدیر وبلاگ : محمد رضا امینی
نظرسنجی
ساز مورد علاقه شما








پنجشنبه 14 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : محمد رضا امینی

جلد 1: اتوبوس مرگ

جلد 2 : گوركن

جلد 3 : شیطان آنلاین

داستان خیلی جالب و در عین حال ترسناک

لطفا" به ادامه مطلب برید

 

DEVILISHS

مجموعه سه گانه: شیطان صفتها

جلد یك: اتوبوس مرگ

==============

اوایل پاییز رسیده بود و هوا كم كم رو به خنكی میرفت.

برگهای سبز درختان به آخرت خویش می رسیدند.

مسعود لطیفی جوانی 27 ساله بود كه برای

زندگی در تهران چند سالی از روستای مادریش

بیرون زده و راهی شهر شده بود

و حدودا دوهفته ای یكبار سری به مادر پیرش میزد.

از نظر زندگی وضعیت متوسطی داشت و تنها زندگی میكرد.

آن روز برعكس همیشه كارهای شركت بیشتر از روزای دیگه بودند

علیرضا دوست و همكار مسعود در حالی كه لیوان چایی

رو سر میكشید گفت: راستی مسعود امشب كرح نمیری؟

مسعود در حالی كه سرگرم پرونده ها بود بدون اینكه

نگاهی بصورت علیرضا بندازد گفت:

نه بابا...هفته ی پیش رفتم

این هفته فقط خونه و استراحت

علیرضا نفس عمیقی كشید و گفت:

خوشبحالت من كه كلی كار دارم.

ساعاتی گذشت و مسعود به خانه برگشت

آنشب مسعود شام را در آرامش و سكوت خورد

و طبق معمول كنترل بدست جلوی تلویزیون نشسته

به امید دیدن برنامه ی دلخواه كه همچو سرابی در جاده بود

كانالها را بالا پایین میكرد.

در نهایت به سرنوشت نهایی جعبه جادویی

یعنی شاستی خاموش رسید و تصمیم گرفت شاستی

خاموش خود را هم بزند و به یك خواب عمیق برود

چراغ رو خاموش كرد و نفس عمیقی كشید

و با لذتی وصف نشدنی بر رختخواب گرم و نرمش

دراز كشید و آمد چشماشو ببنده

كه یكدفعه صدای زنگ تلفن سكوت اتاق رو بطرز فجیهی شكست

مسعود با بی حوصلگی بسمت تلفن رفت و گوشی را برداشت

آنطرف خط صدایی نمیامد...

الو....الو....چرا حرف نمیزنی؟

اول فكر كرد مزاحمه و خواست چیزی بگه

كه یكدفعه صدای لرزان مادرش در گوشی پیچید:

مسعود جان زود خودتو برسون

میخوام برای آخرین بار ببینمت!

مسعود كه شوك شده بود تا آمد حرفی بزند

صدای ریتمیك بوق اشغال میان كلامش پرید

و اضطرابش رو صد برابر كرد.

شماره مادرش رو گرفت اما كسی

گوشی رو بر نمیداشت!

چند ثانیه به گنگی گذشت تا اینكه تنها

كاری كه میتونست بكنه بفكرش رسید

و با آخرین سرعت لباس پوشید و

از خانه بیرون زد ساعت از 12 گذشته بود

خیابانها خلوت تر از همیشه.

سر چهار راه چراغ راهنما

بی هدف رنگ عوض میكرد و در

وهم آمیزكردن هوا تاثیر بسزایی داشت

روزنامه های باطله داخل خیابان

جشن گرفته و رقصان با باد در حركت بودند

شهر در سكوت خاصی فرو رفته بود!

مسعود گیج و گنگ به اطراف خود مینگریست

تا اینكه یك اتوبوس مرموز جلوی پاش ترمز زد

طرحش با اتوبوسهای عمومی روزمره فرق داشت

مثلینكه اتوبوس شخصی بود. در اتوبوس پیس كنان

باز شد و راننده با تكان دادن سرش تایید بر سوار شدن

مسعود كزد.مسعود هم بناچار سوار شد

بار دیگر در پیس كنان بسته شد و اتوبوس حركت كرد.

نور سفید رنگ چراغهای سقف اتوبوس فضایی

همچون بیمارستانهای روانی فیلمهای ترسناك رو وصف میكرد

صندلی های بی روح داخل اتوبوس یكی در میان خالی بودند

و چند مسافر عجیب هم روی آنها نشسته بودند

اولین مسافر زنی بود كه مدام ذكر میگفت

و تلو تلو میخورد اما حجابی نداشت!

نفر بعد پیرمردی بود كه مثل مجسمه

گویی حتی نفس هم نمیكشید فقط به پنجره چشم دوخته بود

نفر بعد پسر جوانی با موها و ظاهری عحیب غریب

كه لبخندی مرموز به لب داشت و مشغول خواندن كتابی بودش

و نفر آخر پیرزنی كه مدام سرشو تكان میداد و آرام به صورتش

چنگ می انداخت و زیر لب چیزی میگفت و بعد میلرزید با

چشمانی گرد شده به دورو ورش نگاه میكرد.

مسعود به سمت راننده برگشت و گفت: آقا من كرج میروم

شما اصلا مسیرتون میخوره؟؟؟

راننده بعنوان تایید حرف مسعود سرش رو تكان داد

و گفت شیطان یاری دهد!!؟!

مسعود به ته اتوبوس رفت و روی صندلی نشست

و از طرفی متعجب از رفتار مردمان داخل اتوبوس و

از طرفی نگران مادرش بود.

مدام به اتفاقات افتاده فكر میكرد

و فكر اینكه الان باید در كمال آسایش

در خواب عمیق باشه مثل آتیشی میسوزوندش.

لحظاتی گذشت در تاریكی

شب هیچ چیزی از جاده بیرون مشخص نبود

البته شیشه های اتوبوس هم دودی بود و به تاریكتر

نشان دادن فضا كمك میكرد

و همچون آینه ای چراغهای ماه نمای داخل

اتوبوس را به نمایش میگذاشت.

احساس سرمای جاده های بیرون شهر

به داخل اتوبوس هم نفوذ كرده بود.

یك لحظه مسعود احساس كرد چیزی پشت سرش

در حال حركته و حدس درست بود

دختر بچه ای كه گویی پشت اتوبوس خوابیده بود

از كنار مسعود رد شد و بسمت راننده رفت

صورتش از اشك خیس شده بود

آهسته و ملتمسانه به راننده چیزی گفت

و سپس راننده با چشمانش به مسعود اشاره كرد

دخترك نگاهی به مسعود كرد و لبخندی عجیب زد

سپس یك پارچ و لیوان به دست گرفت و بسمت

مسافران برگشت شربت سرخ رنگی

داخل لیوان خودنمایی میكرد

هر كدام از افراد كه آن رو میخوردند

ذكری زیر لب میگفتند كه بگوش نمیرسید

خلاصه همه خوردند تا اینكه دخترك به سمت مسعود آمد

و لیوان رو بدستش داد.

مسعود گفت: ممنون نمیخورم

یك آن همه مسافران سر برگرداندن

و با چشمانی گرد شده به مسعود نگاه كردند

راننده هم از آیینه نگاهی به مسعود انداخت

و باز هم در سكوتش سری تكان داد

مسعود لیوان رو گرفت گفت: باشه ممنون

همه همچنان منتظر شدند تا آن رو بخوره

مسعود هم اندكی را سر كشید و با زیركی

به بهانه ای باقی رو كف اتوبوس خالی كرد

مزه عجیبی در دهانش ایجاد شد

لیوان را به دست دخترك داد و

همه سر برگردانند

دخترك بار دیگر به پشت اتوبوس رفت و خوابید.

هر ثانیه از لحظات اون شب كه میگذشت كاسه

تعجب مغز مسعود لبریز و لبریزتر میشد

دقایقی دیگر گذشت تا اینكه اتوبوس یك دفعه ترمز كشید

و همه مسافران به آهستگی و پشت سر هم پیاده شدند!

مسعود با تعجب از جایش بلند شد و بسمت راننده رفت

و گفت: چرا ایستاده ای هنوز كه نرسیدیم

راننده بدون اینكه حرفی بزند به مسعود خیره شد

مسعود از عصبانیت سری تكان داد و از اتوبوس پیاده شد

تا چشم كار میكرد كویر بود و تاریك

تا آمد حرفی بزند در اتوبوس بسته شد

مشتی از عصبانیت به در كوبید و گفت:

اینجا كجاست مارو آوردی؟؟!؟؟

مسافران وسط خاك و

كویر نشسته بودند و حرفی نمیزدند

مسعود به سمتشان رفت: معلوم هست اینجا چه خبره

پسر جوانی كه كتاب دستش بود از جایش بلند شد

مسعود فكر كرد میخواد سئوالش رو جواب بده

اما بی اعتنا به مسعود بسمت بوته ای رفت

كه یك چوب شاخه مانند وستش افتاده بود

چوب را برداشت و دایره بزرگی وسط خاكها كشید

سپس ستاره ای برعكس در وسط دایره رسم كرد

و كتاب را دست پیرمرد داد

و دوباره سر جایش برگشت و نشست

آن زن كه ذكر میگفت شمع هایی از كیفش بیرون آورد

و دورتار دور دایره رسم كرد

سپس روشنشان كرد

پیرزن با خنجری در دست

از جایش برخواست و با حسی از غرور رو به دایره گفت:

بنام شیطان بزرگ و افتخار او ، لوسیفر من نیروهای تاریكی و قدرت شیطان را به درون فرا می خوانم
با خنجر پنتاگرام وارونه ای در هوا رسم كن و آتش را بیافروز.

سپس همه آنها از جایشان بلند شدند

مسعود با تعجب و دهانی باز نظاره گركارهای آنها شده بود

پیرمرد در حالی كه میلرزید گفت: شیطان بزرگ قربانی میخواد

سپس همه ی سرها بروی مسعود برگشت

قبل از اینكه حركتی بكند

در اتوبوس باز شد و راننده طناب بزرگی دور مسعود انداخت

و سریع بستنش.سپس كشان كشان

به وسط دایره بردنش مسعود اصلا از كارهای آنها سردرنمیاورد

حس ترسی در وجودش شعله میكشید

دختربچه كه اینبار ناراحت بنظر نمیرسید

از اتوبوس پیاده شد و به جمع مسافران پیوست

پیرمرد در حالی كه لبخندی به لب داشت و مدام سر تكان میداد

خنجر رو به دست دختر داد و گفت: تو قرار بود قربانی بشی

اما شیطان اونو انتخاب كرد طبق آیین تو باید اینكارو بكنی

دختر آب دهنش رو قورت داد و خنجرو گرفت

و بسمت مسعود رفت!

با هر قدمی كه بر میداشت اضطرابش بیشتر و بیشتر میشد

مسعود فریاد زد: كمك كمك و انعكاس صداش در كویر

میپیچید اما هیچكس آنجا نبود كه به دادش برسه

دخنرك زانو زد و خنجرو با تمام زورش در قلب مسعود فرو كرد

خونش به وسط دایره میچكید

سپس همهمه ای در بین مسافران به پا شد

و راننده چاقو را از دست دختر گرفت

هركدام چند قطره از خون مسعود را خوردند و

به نوبت سوار اتوبوس شدند...

آخرین نفر راننده بود كه با عجله چاله ای كند و جسد مسعود را داخلش

انداخت.سپس به سمت اتوبوس برگشت و انگار نه انگار كه اتفاقی افتاده

ماشینو روشن كرد و اتوبوس آرام آرام از آنجا دور شد.......

 

 

جلد 2

گوركن

=============

آفتاب زرد رنگ صبحگاهی طلوع كرد تا حوادث تازه ای در شهر به وقوع بپیوندد

پیاده رو شامل عابرانی با شمایل مختلف بود كه هر یك به یك سو میرفتند

دكه روزنامه فروشی مملو از مجالات و روزنامه های رنگ و وارنگ بودش

كه در میان باد های پاییزی تلو تلو میخوردند!

روزنامه فروش هم چشم دوخته به تلویزیون كوچك و سیاه سفیدش بود

كه برنامه هایی برای خودش پخش میكرد.

ماشین پژو مشكی رنگی با سرعت به سمت دكه حجوم آورد

و با یك ترمز اشك لاستیك ها رو در آورد

مردی با موهای مشكی و عینك گردی بر چشم

پیاده شد همچون كاراگاها پالتوی مشكی رنگی بتن داشت

نسیم پاییزی به صورت بی روحش میخورد

گویی میخواست اخماهش را باز كند

اما غیر ممكن بود

ام تی قدم به سمت دكه برداشت

از بین آن همه روزنامه یكی را برداشت

و ورق زنان به صفحه ی نیازمندیها رفت

با دیدن آگهی مورد نظرش لبخند سردی

روی صورتش نمایان شد

((به یك نظافتچی خانم نیازمندیم با دستمزد بالا))

مبلغ را بدست روزنامه فروش داد

بسمت ماشینش برگشت

روزنامه را بروی صندلی انداخت

و تخت گاز بسمت خونه اش برگشت...

اما همان لحظه ته شهر تهران

در خانه ای قدیمی و فرسوده

مرغ و خروس ها در حیات بالا و پایین میپریدند

سیما زنی 30 ساله كه شوهرش بتازگی در تصادف درگذشته

با یك مشما خرید دستش وارد خانه شد

از بدو ورود روبروی اشرف خانم قرار گرفت.

اشرف خانوم زن صاحب خانه قر قر كنان میگوید:

شوهرت مرده گناه من چیه كه نباید اجاره بگیرم هان؟؟

سیما بغض كنان: بخدا همین امروز فردا یه كار گیر میارم

و اجارتونو میدم...

اشرف: از موقع ای كه اون خدا بیامرز مرده

همش داری همینو میگی و خبری نمیشه

مریم دختر كوچولوی سیما بدو بدو از اتاق بیرون میزند

مامان غذا سر رفت!

اشرف در حالی كه لپهایش را باد انداخته بود و دندان بلب میكشید

سری از تاسف تكان داد

سیما با دستش تو سرش میزنه و بسمت اتاق میدود: وای خدا مرگم بده

دود غذای سوخته دراتاق پیچید...

خلاصه جای ناهار نون و پنیر خوردند

سیما اشتها ندارد و مدام در فكر كار پیدا كردن هستش

چند تا شركت كه آگهی داده بودند قبلا رفته بود ولی

اكثرشون جای كار چیز دیگری از كارمندشون میخواستند!

در افكار خودش قوطه ور بود كه با صدای مریم بخود آمد

مامان كی سر كار میری؟

سیما آهی كشید و گفت: نمیدونم

آنشب زودتر از همیشه از راه رسید

تخم مرغ نیمرو شام مختصر آنها بود

اشرف خانوم هر بار كه به حیاط میامد

تا قر نمیزد به اتاقشون برنمیگشت

مدام یك پیرهن میشست می انداخت رو بند

یك دقیقه بعد یك جوراب آویزون میكرد...

شب وقتی خواستند بخوابند از پنجره اتاق ماه

در آسمان میدرخشید در حالی كه به آن

دایره سفید رنگ چشم دوخته بود خوابش برد.

فردا صبح پیاده رو همچنان میزبان عابران بود

از ته كوچه سیما با چادر سیاهی كه بسر داشت

نمایان شد و بسمت دكه روزنامه فروشی آمد

روزنامه مورد نظرش رو برداشت و مبلغی

به روزنامه فروش داد سپس به خانه برگشت

مریم هنوز خواب بود و اشرف خانوم

در حیاط مشغول سبزی پاك كردن بود

سیما با دیدن اشرف خانوم سریع سلامی

گفت و بدون شنیدن جواب راهی اتاقش شد.

كیف و روزنامه را كنار پشتی انداخت

و برای آمده كردن صبحانه بسمت گاز رفت

كتری را آب كرد و روی گاز گذاشت

و دوباره بسمت روزنامه برگشت

در حالی كه ورق میزد به صفحه ی حوادث رسید

((كشف جسد پسر جوانی در بیابانهای كرج!))

سیما سری از عصبانیت تكان داد و به صفحه

نیازمندی ها رجوع كرد در بین آگهی ها

دوتا از بقیه مناسبتر بود

((یك خانوم جوان برای منشی شركت))

((نظافتچی منزل با حقوق بالا))

به سمت تلفن رفت و شماره اولی رو گرفت

بعد از صحبت گوشی را با عصبانیت قطع كرد

و كلام: مرتیكه احمق را هم ضمیمه این گفتگو كرد.

شماره نفر بعدی را گرفت

صدایی از آنور گفت: سلام

سیما گفت: سلام ببخشید برای آگهی توی روزنامه باشما تماس گرفتم

میخواستم بدونم كارش چطوره؟

صدای مرد آرام گفت:اوه بله. كار خاصی نیست نظافتی ساده با مزد بالا

میخواید آدرس بدم خدمتتون؟

سیما: بفرمایین

مرد:یادداشت كنید....فقط هرچه زودتر بهتر

غروب تشریف می آورید؟؟

سیما با سردرگمی گفـت: والا نمیدونم اگه بتونم چشم

مرد: لطفا دقیق بگید اگه نمیاید درخواست زیاده بگم یكی دیگه بیاد

سیما بناچار گفت: نه...نه میام باشه

آدرس را گرفت و بعد از ظهر راهی شد

خیابان ها مثل همیشه شلوغو پرتردد بود

كنار خیابان منتظر ماشین بود

چند جوان سوار بر یك پژو با مسخره بازی

سعی در سوار كردنش داشتند كه سیما بغض كنان

دوید ماشین دیگر ایستاد یك مرد میانسال گفت:

آبجی كجا میری؟

سیما نگاهی كرد و گفت: این آدرسه

مرد گفت: باشه آبجی بیا میرسونمت

نترس مزاحم نیستم

سیما سوار ماشین شد و ماشین حركت كرد

هوا دیگه كم كم داشت تاریك میشد

ماشین در محله ای خلوتو پر از آپارتمان های بلند ایستاد

راننده سر برگرداند گفت: آبجی همینجاست

سیما تشكر كرد و ضمن دادن كرایه از ماشین پیاده شد

از آن مكان تغریبا شهر زیر پاهایش قرار داشت

بسمتآپارتمان مورد نظر رفت و زنگ آیفونش را زد

چند لحظه بعد صدای مرد در آیفن پیچید:بفرمایید

در با صدایی تق مانند باز شد و سیما وارد پاركینگ آپارتمان شد

مملو از ماشینهای گران قیمت بود روی بعضی قسمتهای دیوار

آرمهایی با اسپری كشیده بودند

بسمت آسانسور قدم برداشت و شماره طبقه مورد نظر را زد

ام تی در آخرین طبقه ساختمان زندگی میكرد

داخل آسانسور آهنگی میزد كه حس خوبی برای سیما ایجاد نمیكرد

با صدای تق مانند دیگری آسانسور ایستاد و درش باز شد

سیما پا به محیط تازه گذاشت

در جلوی آسانور در ورودی خانه بود دری با چوبی مشكی و بزرگ

با دستگیره ای طلایی

همین كه سیما خواست در بزند در باز شد

ام تی با یكدست كت و شلوار سیاه و تیپی رسمی

سلام كنان در چارچوب نمایان شد

سپس به گوشه ای رفت تا سیما وارد خانه بشود

سیما مات و مبهوت به اطرافش نگاه میكرد

خانه ای بزرگ اما بهم ریخته و كثیف

نقاشی های عجیب و غریبی به در و دیوار آویزان بود

مبلمان چرمی نمای عجیبی به خانه داده بود

از همه عجیبتر آرمهایی بود كه درو دیوار را پوشانده بود

ام تی روی مبلی نشست و گفت: بفرمایید بنشینید

سیما بروی مبل روبرویی نشست

ام تی گفت: خوب من محمود صانعی هستم

اینم خونمه كه دیدین و تمیز بودن خونه برام خیلی مهمه

و برای همین از شما خواستم بیاین اینجا

اما قبلش میخوام از خودتون بگین

اسمتون؟چند سالتونه؟ازدواج كردین؟خانه دارین و...

سیما من من كنان گفت: والا اسمم سیما هستش 30 سالمه ازدواج هم كردم

اما شوهرم همین چند وقت پیش عمرشو داد بشما و یك دختر بچه هم دارم

مستجر هستم توی یكی از محله های جنوب شهر

ام تی در حالی كه دستی به ریشهای كم پشتش میكشید گفت:

خوب بكسی هم گفتین كه میایین اینجا

سیما سری تكان داد و گفت: نه

ام تی لبخند كوچكی زد و گفت: خوبه

خوب سیما خانوم از همین الان شروع كنید

سیما از جایش بلند شد و شروع به جمع و جور كردن وسایل كرد

لباسهای كثیف و بهم ریخته بروی مبلها رو جمع كرد

ام تی هم سیگاری روشن كرد و مشغول كشیدن شده بود

حدود نیم ساعت گذشت و خانه تغریبا مرتب شده بود

سیما دید داره خیلی دیر میشه با نگرانی گفت:

ببخشید آقای صانعی من داره دیرم میشه

اگه میشه برم و فردا بیام باقی كارها رو انجام بدم

ام تی سیگار رو در جاسیگاری اسكت مانندش خاموش كرد

و در حالی كه با هر كلمه مقداری دود از دهانش خارج میشد

و باصدایی گرفته گفت: بری؟!؟!؟كجا بری؟؟؟؟

سیما در حالی كه اخماش تو هم رفته بود گفت: ببخشید منظورتونو نمیفهمم

ام تی : خوب منظورم اینه دیگه تا همیشه اینجا پیشم میمونی

سیما در حالی كه دلشوره گرفته بود و معجون اظطراب و ترس درش شعله میكشید

گفت: شوخی میكنید مگه نه؟

ام تی با آرامش نفس عمیقی كشید و گفت: من اصلا اهل شوخی نیستم

بفرمایید

سیما با عجله در حالی كه چادرش رو دور خودش میپیچید

به سمت در با حالتی دوان دوان رفت و دستگیره را چرخاند اما

در باز نمیشد دو سه تا مشت به در كوبید و تقاضای كمك كرد

اما خبری نشد

سرش را برگردانند انگار داخل خانه كسی نبود و اثری از ام تی نبود!

صندلی خالی كه چند لحظه پیش ام تی روش نشسته بود اضطراب را به چشمانش

هدیه میداد سیما تند تند سرش را به اینطرف و آنطرف میچرخاند اما خبری نبود

بسمت آشپزخانه رفت تا یك چاقو برای دفاع از خودش بردارد اما تنها چیزی كه آنجا نبود

چاقو بود حتی یك چنگال هم نبود!

سیما به دیوار آشپزخانه تكیه داده و نفس نفس میزد

تا اینكه یكدفعه از بلنگو كوچكی كه بالای سرش قرار داشت

صدای ام تی پخش شد: خانوم سیما محسنی به اتاق عمل!!!

سیما از ترس قلبشو گرفت

و داد زد: كثافت از من چی میخوای

دانه های اشك در چشمانش حلقه زده بود

تروخدا با من كاری نداشته باش بزار برم

بچه ام منتظرمه میشنوی؟؟؟

سیما یك لیوان رو برداشت و شكوند

و شیشه خورده ی باقی مانده رو برای دفاع از خودش

محكم در دست گرفت و چون دستاش میلرزید

كمی دستش رو زخمی كرد

با قدمهایی لرزان به سمت اولین اتاق رفت

اتاق با چراغهای كوچك كه نورهای قرمزی در فضا پخش میكردند

قضای وهم انگیزی ایجاد كرده بود

اتاق پر از شمع بود و در وسط دایره شیطان قرار داشت

دری روبروی اولین در بود كه با نصب پلاكارتی كه نوشته بود اتاق عمل

مشخص بود كه ام تی باید اونجا باشه

در از پشت باز شد و سیما آرام به داخل قدم برداشت

تخت جراحی سفید و آماده بود

دور تا دور اتاق وسایل پزشكی و جراحی بود

این اتاق كاملا با مهتابی های سفید فضایی مثل بیمارستان گرفته بود

سرانجام ام تی از پشت در بیرون آمد و در را بست

عین دكترها لباس عمل سبز رنگی بتن داشت

و ماسك بروی دهانش بود

با تیغ جراحی كه به دست داشت به تخت اشاره كرد گفت:

دراز بكشین

سیما از عصبانیت با شیشه بهش حمله كرد و دستش را زحمی كرد

ام تی هم با تیغ به گلوی سیما كشید و خونهای سرخی كه از رگهایش بیرون میپاشید

چادرش را سرخ كرد سیما نفش زمین شد

ام تی بلندش كرد و بروی تخت قرار داد

سیما نیمه جان بود و میلرزید و خونش تخت را پركرده بود

ام تی لباسهایش رو در آوردو در حالی كه سیما هنوز كاملا نمرده بود

شروع به كالبدشكافی و بریدن و برداشتن اجزای بدنش كرد

قلبش را در یك شیشه قرار داد و داخل یخچال گوشه اتاق گذاشت

همینطور كلیه و اجزای دیگر را سپس اجزای باقی مانده را داخل سطل آشغالی انداخت

و با آرامش از اتاق خود بیرون زد

سپس تلفن رو برداشت و به كسی زنگ زد

: الو محمودام اجزای جدید آمدست

امشب بیا ببرش

سپس تلفن را قطع كرد و بروی مبل دراز كشید بعد از یك نفس عمیق كشید و

مشغول دیدن تلویزیون شد!

لحظاتی بعد باز صدای زنگ تلفن پیچید: بله؟؟
صدای زنانه ای از آنطرف: ببخشید برای آگهی تو روزنامه مزاحم شدم

ام تی در حالیكه ابرو بالا انداخته بود نگاهی گذرا به ساعت مچی بند چرمی

دستش انداخت و گفت آدرس رو یادداشت كنید و فردا قبل از ظهر اینجا باشید

بعد از خداحافظی و قطع كردن گوشی

لبخند شیطانی بر لبانش نقش بست و منتظر شكار بعدی شد.....

 

قسمت سوم: شیطان آنلاین

=====================

اخرین روز تابستان بود هوا گرم

آفتاب ظهر بروی گلهای قالی دراز كشیده بود

بطوری كه با برداشتن گام كوچكی

در پی رسوایی غبار هوا در می آمد.

محسن فرزند كوچك خانواده

در اتاق پای كاپیوترش نشسته

و از ترس اینكه یكوقت بی بی

مادر پیرش سر نرسه مدام دلنگران سر میچرخانید

بسوی در و دوباره برمیگشت سمت مانیتور.

در پشت شیشه مانیتور تصویر دختری زیبارو خود نمایی میكرد

محسن با لبخندی بروی لب با انگشتانش بسرعت بروی شاستی های

كیبورد ضربه میزد: گفتی چند سالته؟؟؟

پیغام با صدایی دینگ مانند ثبت شد

دختر نوشت: 18 سالمه

محسن: چه خوب . منم19

محسن: میشه با هم بریم بیرون؟

دختر: اگه بتونم چشم.

محسن ناخودآگاه یه هورا از خوشحالی كشید!

محسن گفت: خوب فردا ساعت 12 دم پارك گلستان

دختر گفـت: راستش من روزها نمیتونم از خونه بیرون بیام

اگه اشكال نداره شب میام تو پارك؟!

محسن در حالی كه تعجب كرده بودگفت: آخه چرا

دختر: خواهشا نپرس بعدا میگم

محسن كه دیگه جوش آورده بود و از طرفی نمیخواست

این شانسو از دست بده گفت باشد

و....

با تمام شدن صحبت ها

محسن با یك دنیا آرزو و فكر از اتفاقات فردا و آینده

كف اتاق دراز كشیده و از پنجره به آسمان خیره شده بود

ثانیه ها را میشمارد تا فردا برسد

عقربه ها قفل شده بودند و خیلی كند حركت میكردند

به هر سختی و كندی بود آن روز گذشت و فرا رسید

چون شبش درست نخوابیده بود صبح ساعت 11 از خواب بیدار شد

بی بی در حیاط مشغول آب پاشی باغچه بود

محسن بسمت حوص كوچك وسط حیاط قدم برداشت

تا آبی به صورتش بزند

بی بی در حالی كه از خستگی دست به كمرش زده بود

گفت: جه عجب ساعت خواب؟؟

محسن هم با خواب‌آلودگی سلام كرد

صبح به غروب و غروب به شب رسید

محسن در كمد پی بهترین لباسش میگشت

و در همین لحظات ول میخورد كه یكدفعه

بی بی داخل اتاق آمد

با صدای همیشه لرزانش گفت: مادر جایی میری؟

محسن گفت: بی بی میرم دم خونه یكی از دوستام

زود میام

بی بی متعجب گفـت: این موقعه شب؟؟

محسن نگاهی به ساعت انداخت و گفت: تازه ساعت 11

ما زود میخوابیم همه تازه 12 شام میخورند

بی بی سری تكان داد و از اتاق بیرون رفت

محسن لباسهاشو پوشید و با عجله از در بیرون زد

كوچه ساكت و خلوت تر از همیشه بود

از خانه تا پارك راه چندان دوری نبود

حدود 5 قیقه بعد دم پارك بود

دور و ورش كسی نبود

بجز چند رفتگر كه مشغول تمیز كردن بودن

دیگه داشت باورش میشد كه سركار گذاشتنش

و عصبانی شده بود كه یكدفعه یك ماكسیمای سفید رنگ

جلوی پاش ترمز زد!

محسن با اخم نگاهی به راننده ماشین انداخت و خواست چیزی بگه

كه زبانش بند آمد

دخترك زیباتر از چهره ای كه توی عكس بود

داخل ماشین نشسته بود

و با لبخند زیبایی كه بروی لبانش نقش بسته بود

صدایی محسن رو بخود‌آورد: سلام سوار نمیشی؟

محسن با دست پاچگی سوار شد و

گفـت: سلام خوبی؟

ماشین حركت كرد و در مسیر مشغول گپ زدن شدند.

دختر: خوب من اسم واقعی ام مهسا هستش

سن و سالم كه میدونی

محسن با سرعت گفت: آره یعنی بله

خوب منم همون محسنم دیگه

هر دو خنده ای كردند

چند لحظه بعد محسن دید دارن خیلی دور میشن

رو به مهسا گفت: ببخشید داریم كجا میریم؟

مهسا با لبخندش گفـت: چیه میترسی بدزدمت

نترس عزیزم یه سورپرایز برات دارم

محسن با دلواپسی گفت: آخه مادرم منتظره

گفتم زود میام بعدش كی میخوای بگی جریان این قضایات چیه؟
مهسا سری تكان داد و گفت: ای بچه ننه

بهت میگم عزیزم فقط یكم دیگه صبر كن باشه؟

محسن سری تكان داد و گفت: باشه

مدتی گذشت تا به خانه ی بزرگی در بالای شهر رسیدند

شهر زیر پاهایشان خود نمای میكرد

محسن از ماشین پیاده شد از طرفی نگران و از طرفی

هیجان زده بود

مهسا بسمت در ورودی رفت و گفـت: پس چرا وایسادی؟

بیا دیگه

محسن لبخندی زد وبسمتش رفت

سپس هر دو سوار آسانسور شدند

محسن دوباره گفت: نمیخوای بالاخره بگی؟

مهسا گفت: عجبه كار شیطونه

یكم دیگه صبر كنی خودت میفهمی!

چند ثانیه بعد آسانسور دینگ كنان ایستاد

و هردو پیاده شدند مهسا بسمت در

خانه اش رفت و وارد شد و در را برای

محسن باز گذاشت

محسن با قدمهایی آهسته از چارچوب در گذشت

و در بسته شد

یك قدم دیگر برنداشته بود كه با ضربه ای از پشت سر بیهوش شد

مهسا نفس عمیقی كشید و گفت: اینم از این

خوب من دیگه برم فردا باید پول تو حسابم باشه

از سایه كنار در چهره ی شیطانی ام تی ظاهر شد

باشه مطمئن باش

مهسا سری تكان داد و رفت

و ام تی بدن بیهوش محسن رو روی تخت گذاشت

و خواست جراحی رو شروع كنه كه زنگ آیفون سكوتشو شكست

پشت آیفون پسر جوانی بود و گفت: اتوبوس آمدس

چرا نمیای؟؟؟

ام تی با دستكش پلاستیكیش عرق پیشانیش را خشك كرد و گفت:

خیلی خب آلان میام

در اتاق رو چند تا قفل زد و بسمت اتوبوس شیطان پرستان راهی شد

همان لحظه بی بی از شدت دلشوره حالت سكته بهش دست داد

و قبل از اینكه تمام كنه بسمت تلفن رفت تا به مسعود پسر بزرگش زنگ بزنه

و چند دقیقه بعد در حالی چه چشم انتظار هر دو پسرانش بود سكته قلبی كرد

و وسط حیاط افتاد....

چند روز بعد ام تی از طریق آگهی داخل روزنامه یك زن جوان را شكار و كشت

و به افراد زنگ زد تا بیان جسد وكلیه هاشو ببرن

فردای آنروز صبح مهسا دم خانه بود

ام تی در را باز كرد

مهسا گله كنان گفت:

چند وقته پیدات نیست انگار شیكمت سیر شده

ام تی خنده كنان گفت: امروزه هیچ شكیمی سیر نمیشه!

مهسا در حالی كه اخم كرده بود گفت: خرجم بالا رفته

منتظر سوژه بعدی بودم كه خبری نشد

تكلیف چیه؟

ام تی گفت: راستش دیدم اینجوری برام نمیصرفه

یه راه بهتر پیدا كردم

فعلا به تو هم احتیاجی ندارم!

مهسا گفت: پس زدی تو كار تك خوری

عمرا بدون من بتونی كسیو بكشونی اینجا

ام تی سیگارش رو در جاسیگاری خفه كرد و گفت:

خوب میتونی بری از دوستات بپرسی تا جسد جدیدو نشونت بدن

مهسا گفت: حتما اما منم از اون سهم میخوام؟!

ام تی گفت: بجای چه كاری؟

مهسا در حالی كه از عصبانیت لبشو گاز میگرفت گفت:سكوت كردن

ام تی خنده ای عصبی كردو گفت: چی ؟ درست شنیدم؟

پس اومدی منو تیغ بزنی هان؟

مهسا ابرو بالا انداخت و گفت: یجورایی آره

ام تی گفت: د آخه اگه حرف بزنی كه خودتم گیری

مهسا گفت: به پلیس آره اما به رئیس نه اونوقت میفهمه

چقدر تیغش زدی!

ام تی گفت: قیمت یكی از كلیه ها مال تو برو ازشون بگیر

اما دیگه اینورا پیدات نشه

از شدت حرض خوردن ام تی تند تند نفس میكشید

مهسا گفت: بچشم فعلا بای!

نزدیك ظهر شده بود كه مهسا به قاچاقچیان رسیده بود

تا پول كلیه رو بگیره

آنجا كلكلسون اجساد بود

ناصر بی دست كسی بود كه اجسادو از ام تی میگرفت

تا مهسا رو دید گفت: ام تی بهم زنگ زد

پول آمدست

بگیر دسته ای پول گذاشت جلوش

ناصر از مهسا خوشش میامد برعكس مهسا هیچ علاقه ای بهش نداشت

مهسا پولا رو برداشت و تا چشمش به جسد افتاد خشكش زد

زیر لب با صدایی مملو از ناراحتی و عصبانیت گفت: سی..سی...سیماااا

با آخرین توانش جیغ زد : كثافت میكشمش!

همین كه مهسا رفت ناصر نگران دنبالش راه افتاد.

نیم ساعت بعد ماشین با صدای گوش خراش ترمز جلوی خانه ی ام تی ایستاد

در ساختمان باز بود مهسا دوان دوان بسمت آسانسور هجوم برد

اما طبقه آخر ایستاده بود

دوان دوان از پله ها بالا رفت

در راه از كیفش چاقوی ضامن دار كوچكی بیرون كشید

پله ها تموم شد نفس نفس زنان جلوی در بود

در هم نیمه باز بودش

مهسا مشتی به در كوبید و داخل رفت

انگار هیچكس‌ آنجا نبود

بسمت اتاق قرمز و شیطانی ام تی رفت

آنجا بود كه صدای ام تی از بلندگوهای كوچك پخش شد:

چی شده ؟ جوش آوردی؟

مهسا داد زد: كثافت عوضی اونی كه كشتیش

اونی پول یه كلیه اش رو بمن دادی

خواهرم بود میشنوی آشغال

بعد شروع به هق هق كردن كرد

صدای خنده ام تی در اتاق پیچید: خوب چه بهتر

مهسا جیغ زد خفه شو میكشمت

و بسمت اتاقهای دیگر رفت

ام تی در روپوش دكتری پشت میز با خونسردی نشسته بود

و گفت: سلام كوچولو اومدی منو بكشی؟

من آمادم

مهسا در حالی كه دندانهاش با هر كلمه بهم ساییده میشد گفت:

اومدم برت گردونم به جهنم!

سپس بسمتش حمله كرد

یك قدم بیشتر نمانده بود بهش برسه كه ام تی

كلت كوچك و صدا خفه كن دار خود را از زیر روپوش

بیرون كشید و گلوله ای به پای مهسا شلیك كرد

مهسا نقش زمین شد

و چاقوش به زیر تخت افتاد

ام تی از جایش بلند شد و بسمت مهسا آمد

و تیر دیگری به پای دیگر مهسا زد

و گفت: سگهای حاری مثل تو باید نابود بشن

سپس اسلحه رو به سمت سر مهسا گرفت تا شلیك كنه

مهسا چشمانش رو بسته بود

اما صدای شلیك نیامد ؟! چشمانش را باز كرد

چشمان ام تی از حدقه داشت بیرون میزد

از قلبش خون جاری بود و چیزی

مثل كارد آشپزخانه از پشت بهش زده بود

با افتادن ام تی چهره ی ناصر نمایان شد

كه نگران به مهسا نگاه میكرد

تا اون لحظه هیچوقت مهسا اینقدر از ناصر خوشش نیامده بود

ام تی كه افتاد اسلحه جلوی مهسا افتاد و

اسلحه رو برداشت و چند تیر به ام تی زد تا كاملا خونش روی زمین نقش بست

ناصر گفت: تو خوب میشی بزار كمكت كنم

مهسا داد زد: جلو نیا و اسلحه رو بسمت ناصر گرفت

ناصر با ترس دستش رو بالا برد و گفت: چیزی نیست

نترس دیگه تموم شد

مهسا با مخالفت سرش رو تكان داد سپس اسلحه رو بروی سر خودگذاشت و بنگ!!!!!

ناصر شوك شده مثل مجسمه نگاهش خشك شده بود.

لحظاتی بعد ماموران پلیس رسیدند

و ناصر رو دسبند زده سوار ماشین كردند

هر سئوالی میكردند ناصر جواب نمیداد...








نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 21 مرداد 1396 02:52 ق.ظ
Hi there, I discovered your web site by way of Google even as searching
for a related subject, your web site got here up, it appears great.
I have bookmarked it in my google bookmarks.

Hi there, simply turned into alert to your weblog thru Google,
and found that it is really informative. I'm going to watch out for brussels.
I'll be grateful if you happen to continue this in future.
A lot of folks might be benefited from your writing.
Cheers!
شنبه 7 مرداد 1396 12:39 ق.ظ
I'm gone to convey my little brother, that he should also visit this blog on regular basis to get updated from most recent news
update.
پنجشنبه 29 تیر 1396 06:02 ق.ظ
Hello! I know this is sort of off-topic however I had to ask.
Does operating a well-established blog like yours take a large amount of work?

I am brand new to writing a blog however I do write in my diary every day.
I'd like to start a blog so I can easily share my own experience and views online.
Please let me know if you have any suggestions or tips for brand new aspiring bloggers.
Appreciate it!
جمعه 16 تیر 1396 11:22 ب.ظ
Because the admin of this web site is working, no question very
quickly it will be famous, due to its feature contents.
دوشنبه 12 تیر 1396 08:03 ب.ظ
I have read so many articles about the blogger lovers but this paragraph is actually a fastidious article,
keep it up.
دوشنبه 5 تیر 1396 05:52 ق.ظ
Since the admin of this website is working, no question very rapidly it will be well-known, due to its quality contents.
چهارشنبه 3 خرداد 1396 03:11 ق.ظ
I have read a few just right stuff here. Definitely price bookmarking for revisiting.
I wonder how a lot attempt you set to make any such wonderful informative web site.
سه شنبه 2 خرداد 1396 05:39 ب.ظ
magnificent issues altogether, you just received a brand
new reader. What would you suggest about your put up
that you just made some days in the past? Any positive?
چهارشنبه 30 فروردین 1396 07:55 ق.ظ
Hello there! Do you use Twitter? I'd like to follow you if that would be ok.
I'm definitely enjoying your blog and look forward to new posts.
سه شنبه 29 فروردین 1396 08:52 ب.ظ
Thank you for the good writeup. It in fact was a amusement account it.
Look advanced to far added agreeable from you! However, how could
we communicate?
دوشنبه 28 فروردین 1396 11:22 ب.ظ
Great article! This is the type of information that are meant to be
shared around the net. Shame on the search engines for not positioning this post higher!
Come on over and talk over with my site . Thanks =)
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
1
 
 
 

پیج رنک گوگل

پیج رنک سایت شما

پیج رنک